میگه: یه راز بهت بگم؟ میگم: بگو میگه: من ایرانی نیستم، تبعه افغانم ... !!! ... چقد ما بدیم! چقد اونا بدن! چقد بده که گفتن ملیّت یه آدم میشه یه راز ... !!! ـــ اومدم که بمونم، بهونه ام هم فقط تویی...( ـــ از اینکه بهت نمیگم که چقدر آدم خوبی هستی معذرت میخام!!! ـــ چقد بده که دستام خالیه! ـــ چقد دلم میخاد وقتی تو راهرو دانشگاه میبینمت بیامُ بهت سلام بدم! کاش میدانستم کشتن فاصله ها را که میدانم دیگر برای تو مریم نیستم... برای همه هفته هایی که در حسرت دیدن سایه تو بود تا همین امروز افتخار میکنم به آشناییت چه بهانه ایی بهتر از امروز که بدانی به فکر توام اگر چه حرفی نمیزنم... ... قرار بود جاي همه ي آدم هاي داشته و نداشته را برايت پر کنم!حتي جاي هوا و آب و غذا و خواب را! ... *بیشتر ناخودآگاه کمتر خودآگاه! امضا: من۹/۲/۸۹ چقدر تاسف برانگیز... من الان خودم را بخاطر کاری بازخواست میکنم که چند وقت قبل بخاطرش تورا سرزنش کرده بودم!!! تو فکر نمیکنی اگر بعد از یک ماه که مرا میبینی سومین جمله ایی که از من میپرسی این باشد :"از باشگاه تون چه خبر؟ کمربندتو عوض نکردی؟!" من چقدر از تو زده میشوم فضول ِ حسود ِ مزخرف؟!!! ـــ مخاطب پست قبل خودم بودم! چهره ی واقعی تو (!) برای من دوست داشتنی تر و جذاب تر از چهره ی تزیین شده ی(!) تو ست عزیزم...م.ز )
حتي قرار بود دوستي من عطش تو را به آهنگ هاي Linkin Park سیراب کند!
حتي حتي حتي قرار بود من فقط يک دوست نباشم!
قرار بود از آنچه هستيم هست تر باشيم!فقط و فقط خودمان باشيم
تو خودت بودي!خود ِخودت!اما من...خودم نبودم!من اصلا هيچکس نبودم!
من ناخود آگاه و خودآگاه در برابر تو عوض ميشدم*!
من در برابر تو ميشدم يک من ِ غير واقعي که حتي براي خودم هم ناشناخته بود!
...
قرار بود شعارهاي کوچک و بزرگ و آلوده مان را درون يک کيسه زباله بگذاريم و بسپاریمش به ديگران،به آشغال خورها!
اما من تمام شعار هاي کوچک و بزرگ و آلوده ام را درون يک کيسه زباله جمع کردم و به خود آشغال خورم خوراندم!(شعارهايي که گاه باعث دوريمان ميشد!)
...
چقدر خوب گفته بودي که ما آدم ها هميشه چوب ِ چوب ِ دست هاي خودمان را ميخوریم!
نميدانم!شايد اگر من خودم ميشدم ،براي تو"خيلي" ميشدم؟!!!
من ِ ساده و مغرور وبا اعتماد به نفس مزمن...
اول راه با اعتماد به نفس مزمن هيشگي ام شروع کردم،فکر ميکردم ميتوانم جاي همه ي آدم هاي داشته و نداشته را برايت پر کنم!
فکر ميکردم دوستي من ميتواند عطش تو را به آهنگ هاي Linkin Park سيراب کند!
اما حيف...من حتي سبک خودم را هم براي دوست داشتن تو از دست دادم!
يادت مياد گاهي وقت ها پيامک ميدادم:دلم برايت تنگ شده و چرايش را هم به تو نميگفتم؟
آنروزها کمي به خودم ميآمدم و شجاعانه در برابر خود ِ واقعي ام اعتراف ميکردم و ميگفتم:من شکست خوردم
...
من دوست خوبي نبودم!گاهي وقت ها بد!گاهي وقت ها خيلي بدتر
ولي تو خيلي خوب بودي!آنقدر خوب که من شجاعت کاملم را در برابر اعتراف هاي صادقانه ام از دست ميدادم
آنقدر خوب که جايي براي "sometimes good bye is the only way"نميگذاشتي!
شايد تفاوت تو با آدم هاي ديگر از من،من ديگري ساخت؟!!!
شايد دنياي شگفت انگيز درونت مرا وادار کرد بخواهم بهتر باشم(اما اينبار هم با شجاعت کامل ميگويم من راه بهتر شدن را بلد نبودم!)
من حتي آنقدر خوب نبودم که بخواهم خوبي را از تو ياد بگيرم و از خودم ،يک "تو"ي ديگر بسازم.
شايد هم ميخواستم براي از دست ندادن تو خودم را به تو شبيه کنم!که شايد شباهتمان دوستي ام را براي تو حفظ کند(که اينبار هم شکست خوردم!)
شايد...
من نميدانم براي چه آمده بودم!اما ميدانم تو براي تلنگر روح من آمده بودي،آنقدر عظيم بودي که من،من شدم...
من، من شدم براي تو...اما ديگر دير شده بود...تو رفته بودي...!!!
PhObiA
| |
PhObiA
|
این پست مخاطب خاص دارد!
PhObiA
|
PhObiA
|
PhObiA
| |
من صورت بزک کرده ی تو را نمیخواهم!
PhObiA
| |
